سر ساعت 16
گفتنی های نوشتنی
این دوبیت سعدی اول: کسی که لطف کند تو خاک پایش باش/ وگر ستیزه برد در دو چشمش آگن خاک سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی/ که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک این هم دوم: گلایه دارم از خودم. زیاد. زیاد. صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست/چاره ی عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست/گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست/ ورچه براند هنوز روی امید از قفاست برق یمانی بجست باد بهاری بخاست/طاقت مجنون برفت خیمه ی لیلی کجاست؟ غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست/اول صبحست خیز کآخر دنیا فناست صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست/یک دم دیدار دوست هر دو جهانش بهاست درد دل دوستان گر تو پسندی رواست/ هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست بنده چه دعوی کند؟ حکم خداوند راست/ گر تو قدم می نهی تا بنهم چشم راست ۱- حال همه ما خوب است. ۲- این سابق نوشت ها را مرور می کنم. برای آرامش دلم - قبلا نوشته - از .... -شیر خدا و رستم دستانم آرزوست و این غزل ناب سعدی را... اگر مراد تو ای دوست بی مرادیِ ماست / مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست! اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش / خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستانِ کریم / تفاوتی نکند، چون نظر به عین رضاست عنایتی که تو را بود اگر مُبَدَّل شد / خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن / که هر چه دوست پسندد به جای دوست، رواست اگر عِداوَت و جنگست در میان عرب / میان لِیلی و مجنون محبتست و صفاست هزار دشمنی افتد به قول بدگویان / میان عاشق و معشوق دوستی برجاست غلام قامت آن لُعبت قباپوشم / که در محبتِ رویشْ هزار جامه قباست .... جمال در نظر و شوق همچنان باقی / گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست مرا، به عشق تو، اندیشه از ملامت نیست / و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست .... خوشست با غم هجران دوست سعدی را / که گر چه رنج به جان میرسد امید دواست بلا و زحمت امروز بر دل درویش / از آن خوشست که امید رحمت فرداست همین! و رنجی ... و دردی ... و لبخند سردی... چرا این چنینم؟ چه گویم؟ برای تو که در توهم نشستی به تلخی و ترشی چه گویم؟ تو بیش از گلایه تمام نفس های نشمرده ی این جهان را طلب داری از جان این بنده ی سخت خسته گمان می کنی هست اینجا برای دل من نشانی...؟ و چشمی...؟ و شوری...؟ چه گویم؟ برای دلت می نویسم: نشستم به کنجی دعا گوی هر کس که عیبم عیان گفت و خندید و رد شد ثنا گوی اویی که با این همه نقص اما... مرا بنده ی خویش دانست و عیبم نهان کرد! و اینک! نه رنجی! نه دردی! نه لبخند سردی! برو .... روزگارت خوش و خرم و شاد بادا! سلام. إِلَهِي إِلَيْكَ أَشْكُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَ إِلَى الْخَطِيئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِيكَ مُولَعَةً وَ لِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُكُ بِي مَسَالِكَ الْمَهَالِكِ وَ تَجْعَلُنِي عِنْدَكَ أَهْوَنَ هَالِكٍ كَثِيرَةَ الْعِلَلِ طَوِيلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَ إِنْ مَسَّهَا الْخَيْرُ تَمْنَعُ مَيَّالَةً إِلَى اللَّعِبِ وَ اللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَ السَّهْوِ تُسْرِعُ بِي إِلَى الْحَوْبَةِ وَ تُسَوِّفُنِي بِالتَّوْبَةِ إِلَهِي أَشْكُو إِلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنِي وَ شَيْطَاناً يُغْوِينِي قَدْ مَلَأَ بِالْوَسْوَاسِ صَدْرِي وَ أَحَاطَتْ هَوَاجِسُهُ بِقَلْبِي يُعَاضِدُ لِيَ الْهَوَى وَ يُزَيِّنُ لِي حُبَّ الدُّنْيَا وَ يَحُولُ بَيْنِي وَ بَيْنَ الطَّاعَةِ وَ الزُّلْفَى إِلَهِي إِلَيْكَ أَشْكُو قَلْباً قَاسِياً مَعَ الْوَسْوَاسِ مُتَقَلِّباً وَ بِالرَّيْنِ وَ الطَّبْعِ مُتَلَبِّساً وَ عَيْناً عَنِ الْبُكَاءِ مِنْ خَوْفِكَ جَامِدَةً وَ إِلَى مَا يَسُرُّهَا طَامِحَةً إِلَهي لاَ حَوْلَ لِي وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِقُدْرَتِكَ وَ لاَ نَجَاةَ لِي مِنْ مَكَارِهِ الدُّنْيَا إِلاَّ بِعِصْمَتِكَ فَأَسْأَلُكَ بِبَلاَغَةِ حِكْمَتِكَ وَ نَفَاذِ مَشِيَّتِكَ أَنْ لاَتَجْعَلَنِي لِغَيْرِ جُودِكَ مُتَعَرِّضاً وَ لاَ تُصَيِّرَنِي لِلْفِتَنِ غَرَضاً وَ كُنْ لِي عَلَى الْأَعْدَاءِ نَاصِراً وَ عَلَى الْمَخَازِي وَالْعُيُوبِ سَاتِراً وَ مِنَ الْبَلاَءِ وَاقِياً وَ عَنِ الْمَعَاصِي عَاصِماً بِرَأْفَتِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ یک دل سیر گریه به تو بدهکارم. از آن یکریز بی امان ها که هر چه حرفِ مانده سر راه دل هست را بشوید بریزد بیرون راه نفس باز شود از این نیم بند رمانتیک بازی خلاصمان کند بشویم همان که خوب دقت می کند هر کسی رسید یک یادگاری روی دیوارمان بنویسد برود مثل روانیها کیف کنیم از جای زخمهاش! بعضی ها لایق این نیستند حتی بروی توی رویشان گلایه کنی. بعضی ها مدام خوشند به این که تاییدشان کنی و اگر یک هو از دستت در رفت بهشان گفتی زبانم لال پشت پاچه شلوارتان کمی گلی شده آقا/خانم قشقرقی به پا می کنند که بیا و ببین و از آن حرفها که توی کوچه شنیده اند بار می کنند مثل ماشین حمل زباله رویت و می روند و دوباره خوشند که تاییدشان کنی. ما مثل سگ گله ایم آقا/خانم فقط پاچه کسی/چیزی را که به گله مان حمله کند می گیریم و کار به کار باقی نداریم خیالتان راحت ولی مطمئنیم که باز نمی دانم چرا از ما می ترسید و این عیب شما نیست ها گوسفندهای گله هم همین طورند با این که اسممان رویمان است که ما سگ گله ایم و نگهبان رمه. گفتم؟ یک دل سیر گریه به تو بدهکارم؟ از خودم دلگیرم ها، بد! لاطائلم هم نمی اید بگویم بخندیم دور هم صفا کنیم حتی دست کم آن ها که گفتم لیاقتش را ندارند پشت سرشان هم گله کنی هم بیایند بخندند سبک شوند بروند همه جا جار بزنند یارو حرف حسابش که این است ببین جوک بگوید چه می شود! ولش کن آقا/خانم یک چند وقتی نیا این دور و بر که این محله سگ دارد ناجور اما فقط پاچه کسی را می گیرد که بخواهد دست از پا خطا کند و البته خیالتان هم جمع، حرف مفت است چون بسته است آقا به دیوار خانه ی همسایه، گله هم رفته پی کارش مثلا بچرد شاید پروار شود به یک دردی بخورد. گفتم؟ گفتم. گفتم یک دل سیر گریه به تو بدهکارم! - نشسته چشم تو در چشم من، تماشا کن! دوباره غصه سرآمد ... دوباره روز برآمد... سفید شد بختم. تمام صحبت آن روز سخت و تلخ گذشته کنار چشمه ی جوشان آن سلامت کامل تمام آن چه که گفتم: "دوباره طعنه رسیده به روی شاخه ی تهمت!" تمام آن چه شنیدم: "بخند و بگذر و خوش باش، سیب می افتد." مرور شد، و دوباره! نشسته چشم تو در چشم من، تماشا کن! خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم. از دکتر علی شریعتی *:به احترام و تهدید دوستان فعلا هست. تا پست بعدی دست کم! " نبودنت را با ساعت شنی اندازه می گیرم. یک صحرا گذشته است. " " برای دوربین ها لبخند می زنی. بیچاره من که نزدیک بینم. " کرم اول می پیچد به خودش می لولد می رود توی خاک فرو. کرم دوم آرام آرام خودش را می کشد جلو تا چاله ی آب. کرم سوم روی میوه ی پلاسیده ی افتاده روی خاک باغچه هی کمرش را می کشد بالا می خزد می رود بالا. مرد پایش را محکم می کوبد روی زمین و آب می پاشد روی میوه و جای کفشش یک چاله ی عمیق درست می کند روی خاک. داد می زند و دود سیگار از لای تارهای سبیلش با شتاب می آید بیرون. دخترک سرش را از پنجره می آورد بیرون و داد می زند. ماشین به سرعت از کنار مرد رد می شود و رد لاستیکش می افتد روی خاک و میوه ی پلاسیده له می شود. زن گوشی موبایلش را از گوشش دور می کند و داد می زند. رعد و برق. باران نم نم شروع می کند به باریدن. مرد می دود زیر حفاظ پنجره خانه دخترک و زن هم. دخترک سرش را از پنجره می آورد بیرون و شعر می خواند، آرام. زن به مرد لبخند می زند و مرد هم. کرم اول آرام از لای خاک سرش را می آورد پایین. نصفه ی کرم دوم آرام از گودی می خزد بیرون. مرد از کمر خم می شود و ته مانده سیگارش را از روی زمین بر می دارد پرت می کند آن طرف تر و چیزی می گوید. زن دستش را می آورد جلو و زیر باران می گیرد. دخترک میوه ی تازه را از بالا ول می کند میوه می افتد توی دست زن. مرد و زن با هم بالا را نگاه می کنند. هر سه نفر می خندند. ماشین به سرعت رد می شود و آب جمع شده توی گودی جای کفش مرد و چاله ی آب می پاشد روی زن و مرد. مرد، زن و دخترک داد می زنند. رعد و برق. بلند می شوی و بلند می گویی "دلم برای بچه ها تنگ شده" و می زنی بیرون بدون خداحافظی. همسرت دعای فرج می خواند و دست تکان می دهد. از کوچه ها تند و تند می گذری با قدمهای بلند و زیر لب حرف می زنی. می رسی پشت در خانه شان هی این پا و آن پا می کنی تا زنگ بزنی و نمی زنی. گوشی را دست به دست می کنی و شماره خانه شان را می گیری. کسی جواب نمی دهد انگار که اخم می کنی و برمی گردی طرف در. می نشینی همان جا. مردم رد می شوند و نگاهت می کنند و تو انگار نه انگار. هر پراید سفیدی که از ته کوچه می پیچد بلند می شوی ولی وقتی نزدیک می شود دوباره می نشینی همانجا و با تسبیح فیروزه ایت ذکر می گویی شاید. دوباره گوشی را بر می داری و شماره می گیری. رویت را برمی گردانی به طرف در کرم رنگ خانه شان و دست چپت را که تسبیح دارد تکیه می دهی به دیوار و حرف می زنی. شعر می خوانی. می خندی بلند و تمام. برمی گردی بنشینی که دوباره پراید سفید و همان ماجرا. قدم می زنی تا ته کوچه. می روی از بقالی روبروی آب اناری سر کوچه شان چیزی بخری که دوست دوران دانشگاهت را می بینی. با موهای ریخته و سفید. می روی جلوتر آشنایی می دهی و روبوسی می کنید و تعارفات معمول و تو کجا این جا کجا و دست در گردن هم با لبخند می روید توی آب انار فروشی. سفارش دو تا آب انار ملس می دهید با لواشک ترش و می نشینید و می نوشید و حرف هاتان گل می اندازد. پراید سفید می آید و می پیچد توی کوچه و می رود دم در خانه بچه ها تر مز می کند و دختر می رود داخل و برمی گردد و سوار می شود و دوباره پراید سفید دور می زند و می پیچد و از جلوی آب انار فروشی رد می شود و دور می شود. زل زده ای به کوچه و آرام گریه می کنی. یک لیوان آب انار شیرین و لواشک ملس. موبایلت روی میز زنگ می خورد. بلند می شوی و بلند می گویی "حساب می کنم. بهم زنگ بزن." و می روی پول می گذاری روی پیشخوان و می زنی بیرون بدون خداحافظی. دوست دانشگاهیت دعای فرج می خواند و دست تکان می دهد. تسبیح فیروزه ای جا می ماند توی دست های دوست دانشگاهیت. سرت را می اندازی پایین و آرام می روی به سمت خانه. اذان می گویند. متن: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. کامنت: - بالا بردن آمار وبلاگ در سیمپ ثانیه. تبادل لینک در چشم به هم زدن. - چقدر با مفهوم بود. ساعتها سر در جیب مراقبت فرو همی بردم. - ببین این ها را منتشر کنی آتشش دامن هر دوتامان را می گیرد. نه که خیال کنی تهدید است نه به جان عزیزت. تازه من آنی که تو فکر می کنی نیستم که. اگر فکر کنی، می روم توی وبلاگم یا چرا راه دور توی همین وبلاگت توی کامنتدونی آبروریزی راه می اندازم که بیا و ببین. خیال بافی نکنی خلاصه. آن دفعه ای هم که آی پی ها را چک کردی سرت کلاه رفت چون من نرم افزار روی سیستمم دارم که هی آی پی عوض می کند معلوم نمی شود که منم. خلاصه. اصل حرف این که .... - این دنباله ی آن کامنت بالایی است که نوشتم. اصل حرف این که اولا آدم باش. دوما هی زرت و زرت اراجیف ننویس یک مشت کوتوله بیایند تعریفت را بکنند تو خوش خوشانت بشود. سوما همچین زیر آبت را پیش رفیق کینه ای مشترک زده ام که مپرس! او هم که دهن بین و بد کینه. چهارما چرا این جوری رفتار می کنی؟ کامنت دان را چرا می بندی؟ پنجما مدرک جور کرده ایم که اگر پرت به پر ما بگیرد. ششما مرد حسابی ... - این دنباله ی کامنت بالایی است. مرد حسابی این چه حرفی است که پشت سر من می زنی؟ مگر من جوجه تازه از تخم در آمده ام که این طوری اراجیف می بافی؟ خلاصه که تا تو بفهمی من کیم و از کجا می آیم توی این وبلاگ من کیلومترها از تو دور شده ام. خود دانی. - سلام. این آقایی که این کامنت بالاییها رانوشته چه بی ادب بوده ها. یادش هم رفته تیک خصوصی را بزند! یک فکری به حالش بکن. - سلام. وب جالبی داری. به وب من هم سر بزن. "خوب کجا بودیم؟" از اول برایم همه را تعریف می کند با همین یک جمله سوالی و باز یادش می رود که همین جا بودیم که حالا. بعضی دردها درمان ندارند مثل همین الزایمری که او دارد یا آن بدبینی ذاتی که آن آقای محترم دارد و فکر می کند عینک صورتش را دراز می کند و عقلش را زیاد. به فرض هم که بشود جلوی پیشرفتش را گرفت اگر خدای نکرده یک جای بدی عود کرد و کاری از دست کسی هم ساخته نبود چه؟ آن دفعه سه روز تمام همه جا را دنبالش گشته بودند ولی نبود که نبود. سر آخر هم سلانه سلانه برگشته بود خانه گفته بود رفته شمال پیش دوستهایش همه پولهایش را هم داده به آن دختر بزرگه که شکل شخصیت کارتون تینکر بل است برایش زنگوله آورده زده همه برایش دست زده اند و خندیده اند و تمام و بعدش معلوم شد سوار اتوبوس شده رفته خیابان دماوند پارک و آن جا همه کیفش را خالی کرده اند و بعد از سه روز فرستاده اندش پس. باز خدا را شکر برگشته بود. "خوب کجا بودیم؟". آن جاییش را بگو که پسرک داد زد دزد و همه دنبال آن دخترک دویدند ولی نرسیدند. روز از نو. "فکرش را بکن اگر آن از خدا بی خبرها دستشان می رسید به دخترک چه می شد؟". ماهی چی؟ کپور گفتی؟ همان امام حسین گیر می آوری خوب. مواظب باش تازه و به قیمت باشد ها. خوب نمی شود. قرصش را هم خورد همان اول دیدم. ایستگاه بعد خیابان دماوند است. پیاده می شوی دوباره پدرجان یا با همین اتوبوس بر می گردی؟ بس که ورجه وورجه می کند توی این نیم متر جا! سگ هم سگهای کارتونی قدیم مثل بل. هیکلی و باهوش و وفادار. این کپلی پشمی پاکوتاهها که فقط به درد پز دادن می خورند. حالا باید این همه کثافت را که چسبیده به در و دیوار با هم بشورم. این جا هم که مثل گاراژ است. هر خری هر وقتی سرش را می اندازد زیر می آید تو یک نطق آتشین می کند همانطوری می رود بیرون. زبانشان از این پا کوتاهها هم درازتر است. خنده خنده هر جفنگی را می کنند دستور می نویسند ته کارهای امروزت. دست امام که نبریده ام بی وجدان. یک آبدارخانه و یک سگدانی روی همه اتاقهای شما باید سرویس بدهم. خانم هم می آید الان می گوید بساطش را برق بیاندازم. ذلیل بمیری خوب کمتر بخور. عقل و انصاف هم خوب چیزی است ها. ناز هم باید بخرم که چی که فلانی که مال یک پارتیشن آن طرف تر است چرا گفته یک لیوان آب هم بده دست ما و با ایشان هماهنگ نکرده. گرفتاریم به خدا. تقلبی است. به جان خودم. صد بار می کشی یک بار تمیز می کند. آقا خریدهای امروز را لیست کرده بود به فکر ما بدبخت بیچاره ها که نبود وایتکسی چیزی بنویسد آن آخر. دو قاشق یک پارچ آب. نیم ساعت اسکاچ. ساعت هم که تا به چهار برسد جان می کند. بمیری. وق و وقش درآمد. نمی گذارند عرقمان خشک شود! - خداحافظی می کنم. کبریتی به کاغذی و دودی و نفسی عمیق. این شهر آلوده است. موش دارد. زیاد. چمدانم را می کشم روی زمین و خطش می افتد روی آسفالت و خط آسفالت روی کنج پایین سمت چپ. رفتگرها که بی علاقه باشند به کارشان سطل فلزی زباله می شود سیاه و بوی بهارنارنج کنار سطل هم می شود متعفن. دستهایش را هی تکان می دهد یا باد است یا از نوری است که توی عینکم افتاده؟ مینی بوس فوتبالیها رد می شود و بوق. به این یارو چقدر داده اند که این طوری خودش را جر می دهد و بوق به بوق می چسباند؟ بیشتر از رفتگرهاست حتما. ماشینی سر کوچه پایینی می ایستد سوگلی پیاده می شود و مثل لاتهای دهه چهل حال می کند از بس که چاق است و حساب می برند از هیکلش همه توی محل. چمدانم خودش را یله می دهد روی تنها نایلون آشغال کنار سطل که پر است از پوشکهای یک ماه مانده آفتاب خورده . لکه سبز و قهوه ای روی کنج پایین سمت راست. فرود ... و سوارتاکسی می شوم بی خیال. عقبی ها هی ادا در می آورند تا برسیم. می زند بغل. برایم دست تکان می دهند وقت رفتن ولی کشدار. هوی کجا؟پرواز کنسل شده . یارو می گوید. داد وبی داد می کنند همه حتی من یا آن آقا با آن ظاهر شیک و راه رفتن سیخکی و ته لهجه اش که مثلا همه چیز می داند. یارو چیزی می گوید درباره ناتوانی ما در خوردن چیزی. کبریتی وکاغذی. بر می گردم. دخترک با دوربین دیجیتالش می دود می آید زانو می زند از کنج های پایین چمدانم عکس می گیرد لبخند می زند دست تکان می دهد کارت مجله اش را می دهد و می رود. نفسی عمیق. رییس شورایاری محله با سوگلی نایلون به دست می آیند طرف سطل. باید به او بگویم چقدر آلوده است اینجا. موش دارد! زیاد!! سلام. ساعت ۱۶ در لذت خواندن این غزل بودم پس از جلسه ای. برای اشتراک این حس خوب با شما نوشتم. کسی آمد و ثبتش تا این ساعت به تاخیر افتاد. یار آن بود که صبر کند بر جفای یار مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد. دو گانه ای برای ریا. ریایی برای توبه. توبه ای برای ریا. ریایی برای خلق. خلقی برای ریا. ریایی برای خدا. خدایی برای وقتهای ضروری. مثل خر عصاری هی می گردی دور خودت گمان می کنی حاجی شده ای الاغ. تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است. امشب آتشی در من نمی گیرد. بد می شویم با هم ولی خوب نمی شویم با هم. طبق معمول این وقتها بهترین لاک لاک دفاعی است. خدایا توبه. از رفتن برای ریا توبه. از توبه برای ریا توبه. از توبه برای توبه توبه. از توبه برای تو توبه. از همه کارهایی که می کنیم توبه. از همه کارهایی که نمی کنیم توبه. افوض امری الی الله. اینجا که جای این حرفها نیست آقا. محیط بان هم ندارد این شکارگاه راحت می توانی هر چه دلت خواست شکار کنی. یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی. ان الله بصیر بالعباد. کار تکراری نمی کنیم آقا. حالا که رسم شده همه شبیه هم باشند پس با اجازه شما توبه. سال نو؟ شوخی می کنی؟ خواب خوش؟ حالا که کار دل شد بازی پس بی اجازه شما توبه. حالتان را بد کردم آقا/خانم؟ ببخشید، توبه. یا چه باید کرد؟ افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد. بجز باد سحرگاهی که شد دمساز خاکستر؟/که هر دم می گشاید پرده ای از راز خاکستر چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم/که بانگی برنیاید از دهان باز خاکستر *: کامنت دانی مطلب قبل فعال است! باز ماه بهترین سفره های بی ریا روح الارواح اذان بهترین وقت دعا ربنا انا سمعنا بانگ تو حمد بی پایان تو را عاشقان آمد ندا! ما برای همنشینی با خدا بی تعارف دعوتیم! ۱- فقط انسان هاي ضعيف به دنبال بهانه جويي هستند و من شخصا وقت كاركردن با چنين افرادي را ندارم. ۲- هيچگاه از اين نمي ترسم كه بگويم اشتباه كرده ام. از چيزي كه مي ترسم اين است كه براي اشتباهي كه كرده ام، راه حلي نداشته باشم . ۳- هميشه نگرانم مسائلي پيش بيايد كه روي كار ما تأثير بگذارد. بعضي اوقات مدير يا همكارانم متوجه ميشوند كه ذهنم درگير جزئيات است. شما تا تسلط به جزئيات نداشته باشيد به چيزي نخواهيد رسيد. برای مثال اگر بهترين اتاق هتل را هم داشته باشيد اما يك پشه كوچك آنجا باشد راحت نيستيد و اين موضوع اهميت به جزئيات را ميرساند. ۱- بی لیاقتی که دیگر شاخ و دم ندارد. دارد؟ اگر داشته باشد! وقتی آن ها چیزی را که می فهمند، می گویند و می خواهند - حتی اگر نادرست باشد- باید انجام بدهی دیگر! بخشی را زورشان رسیده، خودشان زحمت کشیده اند آن یکی بخش ها را می گویم. بعد هم کاسه داغ تر از آش! مال خودشان است می توانند هر بلایی دوست دارند سرش بیاورند. قانونی هم هست. پدر اگر فرزندش را بکشد چون خودش ولی دم است جنبه خصوصی جرمش منتفی است! (حالا قانون دانها گیر ندهند به این جمله ات؟) تازه! بدتر! این همه سند و مدرک! شاخ و دم ندارد که! بی لیاقت!!! ۲- این یک شاخه گل دماغ پرور تقدیم تو باد! ها؟ تو دیگر! ای بابا مگر به چه زبانی حرف می زنم؟ بردار برو حالش را ببر. مفت است. به جان عزیزت! برداشتی؟ خوب یادت باشد محبتم را باید جبران کنی. البته ما که توقعی نداریم. گفتیم برای آداب معاشرت خودت خوب است! ۳- این روزها باید هر چه آشغال داری از مبدا تفکیک کنی بریزی توی سطل های مجزا. آبی برای خشک. مشکی برای تر. از خرده کاغذهای بی ارزش تا آشغال های بزرگ بد بو! خود دانی. سلام. چند روز پیش گرفته بودم از خیلی چیزها. از فراموشیها. از آنها که قدر خودشان را نمی دانند. و خودم. آقا/خانم! نوشتم. کلید ثبت را زدم. تحویلم نگرفت و متن پاک شد. آن لحظه -فقط- پاک شدند. گذشت تا امشب. حالا به بهانه این شب ناز پیشکش. کشتی مساز ای نوح طوفان نخواهد آمد - بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد شاید به شعر تلخم خرده بگیری اما - جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن - آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد ******* یار من یوسف! نیا! اینجا کسی یعقوب نیست/لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست ای گل زیبای من از غربتت اشکی مریز/نازنین! اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست گر چه در هر جمعه بعضی ها دعایت می کنند/ بهترینم این دعاها جنسشان مرغوب نیست سال ها پیش این ساعت هایمان را با حرف دل و موسیقی می گذراندیم. ساعت هایی که صفر می شد، یا بند بندگی و دلبردگی، یا نامه هایی به خدا، یا تفالی به دیوان حافظ، یا سلامهای مخصوص هر نفر، یا می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم، یا ... از آغاز آن روزها اگر اشتباه نکنم یک دهه می گذرد. خوشا نظر بازیا که با چشم تو آغاز می شود. حالا دوباره به یاد آن شب ها ... همین حالا می نویسم. می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم که ساعت دل ها روی یک ساعت و دقیقه و ثانیه ... صفر می شود ... و فصل تازه ای در بندگی رقم می خورد ... و طومار هر آن چه "نباید" در هم می پیچد ... و زمین برای وارثان حقیقیش گلستان می شود ... می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم ... که دستی بر دیوار خانه ای ... و نوری ... و شوری ... و سروری ... و دروغ و ریا می میرد ... و آدمیان دوباره یادشان می آید که " هو الرزاق"... و هیچ گردنی خم نمی شود از فقر و ترس ... می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم! با دلی خونین لبی خندان بیاور همچو جام / نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش - مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین تا به تو بگویم ما نیز خسته می شویم و خسته شدن حق ماست. این که خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانوهایمان دردی را حس می کنیم مساله یی نیست. مساله این است که بتوانیم زیر درختی کنار جوی آبی روی تخته سنگی در کنار هم بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم. خسته نشدن خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن... - این روزها می گذرد. این جمله را باز و باز می نویسم ... میوه در اوج کمال می افتد و برگ در انتهای زوال. بنگر چگونه می افتی. - وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/که در طریقت ما کافریست رنجیدن *: معلوم است که از کیست. زنده یاد نادر ابراهیمی. "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" به این بهانه دلخوشم که تو ترانه ی منی. شبیه ساز ِ بی صدا شبیه چوب ِ خشک ِ توی دست کودکان ده شبیه سنگ خاره ام! لطیف من ... چه شد که این همه تو را به خود برای خویشتن به قید "من" نشانده ام؟ از این کلام خط خطی از این هجای ناتمام واژه های توی هم بخوان چه بی طراوتم! ببین زمخت مانده ام ... نگاه کن! و کوک کن دوباره این سه تار خشک خسته را! کرشمه کن ... مرا به اوج آسِمان روزهای خوش ببر... غزل بخوان ... بهانه ام! ۱- خوش بود گر محک تجربه آید به میان/تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ۲- الحمدلله الذی لا لعطائه مانع ۳- دوست دارم بنویسم. می نویسم. این یک مساله کاملا شخصی است! يك فانتزي تمام عيار كه مستقيم و بي واسطه مي رود توي تقويم! خوب به هوا دقت كن. نفس. دم. بازدم. دم. دم. دم. تا ده بشمر. بازدم. فانتزي را بريز بيرون راحت شو! قسم مي خورم خودتان هم نمي دانيد دقيقا دنبال چه چيزي مي گرديد آقا/خانم. مي توانم همين الان كمكتان كنم از خيابان رد شويد و برويد توي فروشگاه و همان چيزي را كه سالهاست دنبالش مي گرديد انتخاب كنيد. قورت بده. حبس كن. فوت كن توي اين بادكنك اگر آبي بشود يعني سم توي ريه هات نگه داشتي اين چند وقت. آقا؟ گل تازه بدهم؟ دخترك نشانه است حتما درست مثل آن که توی کتاب بود. دور شو. آن قدر دور كه ديگر كسي نتواند بيايد دنبالت بگويد خودت را آماده كن. صبح زود فردا با آخرين نشانه بايد راه بيافتي بروي به سمت شرق. همه راهش بزرگراهی است. به اولين پيچ كه رسيدي بزن كنار و از بالا ابرها راتماشا كن. مراقب باش كسي پشت سرت نباشد. چهل روز است مثل خوره دارد روحم را مي خورد. یکی مانده فقط. به پهلو می خوابم تا صبح. نمي توانم به پشت برگردم. چاقو تا آخرين نقطه ممكن رفته توي كمرم. تكميل است. يك دو سه. تا ده بشمر. همان را كه از فروشگاه خريده بودي بي دليل؛ بيانداز رويش. گل هاي يك شب مانده توي گلدان چيني را هم پرپر كن روي همان. از فروشگاه آب معدني بخر. بادكنك آبي را بتركان. سوار ماشين شو وبگاز به سمت شرق. هوا باید ابري باشد. هست. شیشه را بده پایین . دم. بازدم. بازدم. بازدم. نیش ترمز. براي گل فروش دست تكان بده. پيچ اول را رد كردي نابغه! گند خورد به فانتزي. چهل روز ديگر! چه لذتي دارد اين يكريز باران وقت خستگي. چه بي نظير است ديدن آسمان از لابلاي خط خط كج آب روي شيشه. حالا ديگر وقت خانه تكاني است. بريز دور. هيچ اتفاقي نمي افتد به خدا. كتاب كه نيست نگهش داري يا موسيقي. تازه خيلي هاش را مي شود داد كتابخانه اي جايي بعد رفت امانت گرفت و دير پس داد و كيف كرد مثل عقده اي ها. و بلند بلند مي خندي. بهار است و تو مرا ياد روزهاي با طراوت مي اندازي. خنده ات. دست زير چانه ات و بي خيالي عميق و شادي بي دليلت. نيت كرده ام برويم. نه! جايي نه. برويم. برويم. بروييم. شد؟ سنگ مي شود گاهي دل. مي زني فوقش به شيشه مي شكند مي ريزد مي فهمي ماندني نيست ديگر. همين حوالي را بگردي پيدايش مي كني. حتما سرخ است. چه لذتي دارد يكريز باران وقت خستگي. بدون منحني. بدون بار دراماتيك. بدون پلك بر هم زدن دل سير گريه كردن. مي شود؟ و "ما انزل عليك القران لتشقي". كج راهه هاي روي پيراهن را با دستگاه چاپ چيني اين شكلي درآورده اند. پيراهني مي آوردند آن موقع براي هديه عالي. دست چاپ. كج راه. چه بي نظير است ديدن آسمان از كج راهه هاي خيس روي شيشه. نفس عميق. پر مي شود ريه ها از خنكي يك عصر بهاري. ول كن خيال مبهم اينها را كه آمده اند بازي. ول كن دل مشغولي براي كسي كه خودش هم براي خودش دل مشغولي نيست. نمي شود. دل است اين سگ مصب سنگ كه نيست برداري بزني بشكند شيشه بريزد روي زمين با كج راهه هاي خيس زمين را چهارخانه كند يا پيچازي. تنت كن. آن گلدوزي روي پيراهن چقدر به چشمهايت مي آيد. مي درخشد. كي جرات كرده چشمهات را گريان كند؟ وقت خانه تكاني است. بريز دور. حتي اگر كتاب است يا موسيقي. تازه مي شود رفت كتابفروشي يا فروشگاه ماكسل توي ميدان انقلاب فقط كتابها را ديد زد و آهنگ ها را شنيد بدون آن كه پولي بدهي مثل ... و بلند بلند مي خنديم. مثل بي خيال ها يا آن ها كه بي دليل شادند. برويم. با هم. چه لذتي دارد يك ريز باران وقت خستگي. باران باش! بهانه ام! باران! بر خاك دلم بيا بنشين.. با هر نم مرا ببر تا اوج با بوي طراوت زلفت مي گيرم دوباره بال و پر وقتي تو دوباره باراني! باشد گل؟ عزيز دلبندم؟ باران باش! بهانه ام! باران!
![]()
![]()
ترک رضای خویش کند در رضای یار
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار
یار از برای نفس گرفتن طریق نیست
ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار
یاران شنیدهام که بیابان گرفتهاند
بیطاقت از ملامت خلق و جفای یار
من ره نمیبرم مگر آن جا که کوی دوست
من سر نمینهم مگر آن جا که پای یار
گفتی هوای باغ در ایام گل خوشست
ما را به در نمیرود از سر هوای یار
بستان بی مشاهده دیدن مجاهدست
ور صد درخت گل بنشانی به جای یار
ای باد اگر به گلشن روحانیان روی
یار قدیم را برسانی دعای یار
ما را ز درد عشق تو با کس حدیث نیست
هم پیش یار گفته شود ماجرای یار
هر کس میان جمعی و سعدی و گوشهای
بیگانه باشد از همه خلق آشنای یار
دیگر نمی گویم که ما تا زنده ایم خسته نخواهیم شد بلکه می گویم ما هرگزخسته نخوایم ماند.انسان در این راه دراز با این کوله بار سنگین حق است که گهگاه در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند. عیبی نیست. مهم این است که بتواند جایی برای نشستن، سفره گستردن، سر بربالش محبت نهادن، به تحلیل درد و خستگی پرداختن انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش، تازه نفس و سرشار حرکت کند. عظمت در یکنواختی حرکت نیست در تداوم حرکت است در باقی ماندن میل به حرکت در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت. *
