سلام.
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
سلام. کوتاه می نویسم. تولدت مبارک.
پسرم! روز میلادت مبارک. می خواستم برایت نامه ای بنویسم. دیدم غیر از چند کلمه و نشانه (مثل کاله و سامسونگ و دامداران یا پدر و مامان و زرد و سبز و زنبور و ماشین و ...) هنوز خواندن نمی دانی. گفتم شاید برایت بخوانم. دیدم اینگونه نوشتنم را اگر برایت بخوانم می روی اسباب بازیهایت را می آوری با هم بازی کنیم. خواستم از تو بنویسم. ازلبخند و بوسه های جانبخشت. از غلط گفتن های برای جلب توجه. از بازیهای بدیعت. دیدم می شود ماجرای سوسک و فرزندش و قربان دست و پای بلورینت و... حالا که انگارنمیتوانم برایت چیزی بنویسم می توانم با صدای بلند شکر نعمت کنم و بگویم دوستت دارم. روزگار میگذرد. بزرگ می شوی. بالغ می شوی. مستقل می شوی. پی زندگی ات می روی و ممکن است آن وقتها به حسب شرایط خاص سنی ات این دوستت دارم ها را کمرنگ تر ببینی و بشنوی. ما هم این گونه بوده ایم. همه ما. اما حالا تا فرصت هست می گویم بسیار دوستت دارم. از خدا همیشه می خواهم کمکمان کند(من و مادرت را) که خوب کمکت کنیم تا راه بالندگی را در پیش بگیری و به آن مسیری بروی که برای توست و دوستش داری. آینده برای شماست. تولدت مبارک گلکم.
سلام. سعدی می فرماید "روی تو نه رویی است کزو صبرتوان کرد/لیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری". یا می فرماید "سعدیا سرمایه داران از خلل ترسند و ما/ چون برآید بانگ دزد از کاروان آسوده ایم" و یا "نماز مست شریعت روا نمی دارد/نماز من که پذیرد که روز و شب مستم"!
سلام.
1- گاهی اوقات برای دل خودت هم نمی تونی بنویسی.
2- گاهی اوقات باید روی دریا موتورهای کشتی رو خاموش کرد.
3- گاهی اوقات بی منظقی بهترین منطقه.
4- گاهی اوقات دلت می خواد خیلی چیزا و کسا رو نبینی و خیلی حرفا رو نشنوی ولی ....
5- گاهی اوقات پیش میاد برای کسی بنویسی "سلام. خداحافظ. درکتابچه ام این ها از توست. ذکر کل یوم هو فی شان. عمل به وظیفه تا آخرین لحظه ای که به کاری مشغولی. تلاش برای رشد و تعالی جمعی بی ترس از نگاههای شبهه دار. و ... به هر حال هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت. خوشان روزانت مستدام."
سلام.این پست بی زمان است. کامنت دوستی قدیمی است برای این بیغوله.
سلام . این که پرسیدی یادت هست به قول اهالی اتازونی کوئسشن تگ است دیگر؟! خوب جوابش می شود آری هست. و اما بعد. این نوشته با قلم توست. حالا تو هم شریکی رفیق...
سلام رفیق قدیمی.
سلام. ساده، پاک، بی آلایش و سرشار از مستی بودن. بدون پریشانی...و تراویدن اندیشه هایی وسیع... یادت که نرفته هنوز، ترانه هایی را که مدام بامدادان به دست قاصدکانی می سپردی و شامگاهان بغل بغل خرمن نیم سوخته ای دست چین میکردی که آتش همان ترانه ها آن را سوزانده و بارانهای فرو افتاده از بغضی بی قرار در هوای آلوده و یکبعد دره هلو! آن را فرو می نشاند....
مرا که به خاطر داری هنوز.... من آن سوخته جانم که در سماع مستان، با شمس می چرخید. چرخیدم و چرخیدم و سرانجام آتش هزار بنفشه عشق، سوزاند مرا. تو که بهتر می دانی، چه واژه هایی که سروده نشده ماندند، چه قاصدکهایی که فرستاده نشده ماندند، چه بغض هایی که فرو ننشانده ماندند و .... هزاران پیچ پیچ ته توی قصه قدیمی نگاه و آینه و شکوفه و گیلاس و آسمان سنگی و خورشید کاغذی ... مرا و آرزوهایم را زخاطر برد.
و من آنقدر سنگ آسمان را به سينه زدم شايد بلور شود، زلال شود، باران ببارد
اما سينه ام سنگی شد! جرقه می زنم! آتش می گيرم .... يادش به خير چشمه زلال چشمانم!
سالها گذشت و من هنوز من در انتظار فرصتی دوباره دست و پا زدم. من راه خانه را گم نکرده ام، برعکس ربط میان پروانه و خیزران را هم فهمیده ام.... اما کسی زبان خاموش مرا در کوچه های کهنسال آواز و بغض بلوغ نفهمید........
و در طغیان زندمانی و روزمرگی ماندم .... "می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر"
دیگر حتی عروسک گردانهای خاطراتم هم در خوابند...
و حالا به قول فروغ:
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز، برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش جنگ و زندگی
حالا این منم و آن نمی دانم کجای فراموشی ....
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بیجهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
.........
راستی ناقلا تو سالهاست اینجا می نویسی و من بی خبر. ترسیدی این بار هم شریک خانه ات شوم....
سلام.
از چرچیل پرسیدند: " اینكه این همه برای سخنرانی های تو جمع می شوند باعث غرور تو نمی شود؟" پاسخ داد: " چرا ولی وقتی خیلی به این مسئله فكر می كنم، می بینم اگر جلسه ای بود كه مرا در آن دار می زدند، دو برابر این جمعیت حاضر می شدند. این مساله مرا از غرور باز می دارد."
سلام.
یکی از استادان رشته فلسفه، در یکی از دانشگا هها وارد کلاس درس می شود و به دانشجویان می گوید می خواهد از آنها امتحان بگیرد. سپس صندلی اش را بلند می کند و می گذارد روی میزش و می رود پای تخته سیاه و روی تابلو، چنین می نویسد:
ثابت کنید که اصلا این «صندلی» وجود ندارد!
دانشجویان، مات و منگ و مبهوت، هر چه به مغز شان فشار می آورند و هر چه فرضیه ها و فرمول های فلسفی و ریاضی را زیر و رو می کنند، نمی توانند از این امتحان سر بلند بیرون آیند. تنها یک دانشجو، با دو کلمه، پاسخ استاد را می دهد. او روی ورقه اش می نویسد: «کدام صندلی؟»
---------------------
پی نوشت به تاریخ ۱۰/۹/۸۸ ساعت ۱۶ و ۰۶ دقیقه
برخی دوستان این روزها به شدت به نکته فلسفی اشاره شده( انکار مساله) روی آورده اند. سپاسگزارم! وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم-که در طریقت ماکافریست رنجیدن
سلام.
۱- آينده بروي كساني بسته خواهد بود كه توان گريز از جاذبه گذشته رو ندارن.
۲- حکایت مائده آسمانی حضرت عیسی رو خوندید؟ این جمله حضرت مسیح به خدا درباره اصحابشه که خطا کردن.(آیات آخر سوره مائده). این یک یادآوری برای مدیران و مسوولان محترم هم هست!
ان تعذبهم فانهم عبادک/و ان تغفرلهم فانک انت العزیز الحکیم (اگه عذابشون کنی ، بنده های تو هستن/ و اگر ببخشی این تویی که شکست ناپذیر حکیمی)
۳- تغییر! رمزماندگاری درهمین کلمه س.
سلام. این دوتا مقدمه است. بعدا تکمیلش می کنم.
۱- وقتی خورشید روی تو می رود، دریای چشمانم ناخواسته به مد می نشینند!
۲- سکوت می کنم. صدای تو شنیدنی تر است.
این دوبیتی هم ازحبیب نظاری
یک نفر مست پیش می آید/ کوزه در دست پیش می آید
عاشقی جرم نیست ای مردم/ اتفاق است پیش می آید
این مطلب سحر لبخند تو ... رو هم بخونید و نظر بدید لطفا!
سلام. سر کلاس مثل شاگرد تنبلا نشستم آخر کلاس دارم وبلاگم رو آپدیت می کنم!
۱-بهتره تمومش کنیم. کار شون خوب نبود. ولی آیا ممکنه کار ما هم خوب نبوده باشه؟ پس تمامش می کنیم!
۲- ه.ا.سایه. هوشنگ ابتهاج. این شعر پیشکش. تصنیفش در لوح فشرده قاف عشق با صدای علیرضا قربانی شنیدنیه.
من نه خود می روم ، او مرا می کشد
کاه سرگشته را کهربا می کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم دست و پا می زنم می رباید سرم گفتم این عشق اگر واگذارد مرا گفتم این گوش تو خفته زیر زبان گفت از آن پیش تر این مشام نهان لذت نان شدن زیر دندان او سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
دامنم را به قهر از قفا می کشد
سر رها می کنم دست و پا می کشد
گفت اگر واگذارم وفا می کشد
حرف ناگفته را از خفا می کشد
بوی اندیشه را در هوا می کشد
گندمم را سوی آسیا می کشد
در پی اش می روم تا کجا می کشد
سلام.این ایمیل چند روزیست که برام اومده. شاید شماهم خونده باشین.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که نویسنده اش مشخص نیست!
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
سلام. عصر جمعه و یک غزل شورانگیز از مولانا. بلند بلند و موزون برای خودتون بخونید. در لذتش ما هم شریک!
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم /وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم /وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج /هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من /صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم/زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما/خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی/سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم/من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان/تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان/آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی/چون خاک را عنبرکنم چون خار را عبهرکنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی /حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
سلام.
۱- دلم می خواهد از همه کسانی که در تمام دوران دلشان را شکسته ام طلب بخشش کنم.
دلم می خواهد همه کسانی که در تمام دوران دلم را شکسته اند ببخشم.
دلم می خواهد بدانم دل چه کسانی را ناخواسته و ناغافل شکسته ام.
دلم می خواهد یادم نیاید چه کسانی دلم را شکسته اند.
دلم می خواهد اما ...!
۲- خیابونای خط خطی ، رهگذرای صورتی، بی آرتی های قرمز و آدامس فروش غربتی ....
۳- پسرم! یاد بگیر بزرگ که شدی خودت باشی!
سلام.
خانه ای و خسته ای ...خواب هم امان نمی دهد ...
کارها و حرف های بیخودی...
زلزله!، ساعت ١٤ ...
فکر مشق های تازه ات ....
فیلم های روی پرده جدید....
یا ندیدن تئاتر ....
یا کتابهایی که روی هم خاک می خورند!
.... یا زیارت دو هفته پیش ...
.... یا نرفتن شمال ...
یا که فرق بین کار و چیدن مدام یک گیاه ، دور قاب یک مدیر!
یا چرا تمام ماهواره ها ، بی دلیل!....
یا کدام مدرسه ، تا سه چار سال بعد....
یا چرا هنوز، عده ای، کودکند .... کودکی بهانه گیر و بی ادب !
یا که پارسا چرا، پشت هم، ساعت دوازده، روی بام خانه مان ، جست و خیز می کند؟
یا که رفتگر چرا ،بی دلیل زنگ می زند ...
یا خدا، باز روبروی خانه مان نشسته است... خواب هم امان نمی دهد!
سلام. لب بسته ام از تمام گفتن ها. می خواهم زین پس همین گونه باشم. یاریم می کنی؟
"خواهم رضاي تو جانم فداي تو دلم مي خواد كه باشم با تو
خسته ام از دنيا از اين دورنگي ها فقط مي خوام كه باشم با تو"
سلام. گاهی چقدر شعر رندی مثل حافظ برای گفتن بعضی حرفا به کمکت میاد!
در نظربازی ما بیخبران حیرانند/من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ/ عشقبازانی چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار/ ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک/دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
|
نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم |
|
در این سراب فنا چشمه حیات منم |
|
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من |
|
به عاقبت به من آیی که منتهات منم |
|
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی |
|
که نقش بند سراپرده رضات منم |
|
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی |
|
مرو به خشک که دریای باصفات منم |
|
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند |
|
که آتش و تبش و گرمی هوات منم |
|
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند |
|
که گم کنی که سرچشمه صفات منم |
|
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت |
|
نظام گیرد خلاق بیجهات منم |
|
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست |
|
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم |
سلام.
۱- باتوجه به این که این وبلاگ تقریبا !! عمومی شده و بسیاری ازمسایل پیرامونی!!!!! را نمی توان در آن نگاشت، ان شاء ا.. به زودی یک وبلاگ جدید راه اندازی نموده و آدرسش را همینجا اعلام خواهم کرد!!!
۲- یا... مطالب را دروبلاگ جدید می نویسم و لینکش را اینجا می گذارم!!!
۳- یا... بهتر است همینجابنویسم و زیرش فحشی چیزی بنویسم تا آنها که نباید نخوانند!!
۴-! حالا کی گفته من باید بنویسم؟ !
سلام.
دل تنگم رفیق اما نا امید نه! مگر نه این که الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا؟ مگر نه این که و هو خیر الحاکمین؟ مگر نه این که دعا می کنیم علی ا.. توکلنا ربنا لا تجعلنا .... و نجنا برحمتک ...؟ مگر نه این که وعده است که کاف عبده؟ یا لا اله الا انت ، سبحانک انی کنت من الظالمین! دلتنگم رفیق! دلتنگ لحظه هایی که می بینم تلاش میکنند ما را به بازیچه ای بفریبند و فریب می خورم. فریب می خورم تا گول خوری بلند مرتبه باشم! و افسوس می خورم بر لحظه هایی که تو پیش چشمان منی اما افق نگاهم جای دیگری است! دل تنگم از گاهی تنهایی میان همراهان. دل تنگم اما نا امید نه!
دلخورم رفیق اما مثل همیشه زود هوای دلم آفتابی میشود! دست کم تو که می دانی چه می گویم. روز آمدن را خوب یادم هست. توهم . نامه ای را که در همان روزان در کنجی نوشتم و حتما خوانده ای ( چون تو حتی نامه نانوشته را هم می خوانی) را هم یادم هست. داستان موسی و حکایت آمدن را هم. تو هم . و حالا منتظر بشارت توام . من شاید از تو دور باشم اما تو که از رگ گردن به من نزدیکتری! پس بدّل حسنا بعد سوء ، چون تو آمرزنده مهربانی!
پ.ن:
۱- ساعت بلاگفا هنوز عقب کشیده نشده. راس ساعت ۱۶ مطلب را نوشتم و ساعت مطلب را تنظیم کردم!
۲- آنقدر دلگیری راه قلم را گرفته بود که یادم رفت از صبح می خواستم درباره فوت استاد پرویز مشکاتیان بنویسم. استادی که با نوای سنتورش جهان بینی ام درباره موسیقی ایرانی تغییر کرد. بیدادش بیدادی بود در روح بیقرار آن سالهایم. و دستان و برآستان جانانش نیز. کاری ندارم که چگونه زیست. مهم این بود که هنرش در اوج زیست و در اوج نیز زنده خواهد ماند. روحش شاد. این پی نوشت را ساعت ۲۰:۲۵اضافه کردم.
سلام.
۱- این چند سطربرای دوستی که می رود. یادگاری از سال ۸۲.
برگی بود! برگی لای تقويم چند سال پيش... خوب يادم نيست کی!؟ اما گمانم حوالی يک روز ابری پاييزی.... با او بودم ... اوی او!.. حرف از ترانه و بوی تنهايی بود، دلش برای هوای بارانی ارديبهشت تنگ بود! کمی هم خسته به نظر می رسيد...
می دانی... گمانم روزی از روزان زمستان همين امسال،يا چه می دانم شايد چند سال بعد...، مسافر غريب جاده های دوردست، خورجين خستگيهايش را کنار علاقه ما به پرواز کبوتران تنهای بی آشيان جا بگذارد و...
نمی دانم چرا به اين سادگی حرف زود رسيدن از يادم می رود!
۲- این چند سطربرای حال و روز این روزها...
چقدر زود می گذرد... یادت نرود که تدبیر با تو و تقدیر با خداست ... یادت نرود که باد های هرزه گرد ، در این حوالی موسمی اند ... یادت نرود که کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا ... یادت نرود خواستن ها و دوستی ها بر پایه منفعت بنا می شوند ... یادت نرود بنده خدایی نه بندی آدمها ... یادت نرود همدلی اگرنباشد در سرزمین خشک و بی آب و علف خانه می کنی .... یادت نرود رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق ... یادت نرود قرار نیست تجربه گذشته را دوباره تجربه کنی... یادت نرود یا رب نظر تو برنگردد.. یادت نرود سهم خواهی و ناسزا و تملق گویی و اطاعت بی دلیل و بهتان بی سبب و هزار علت دیگر به علت خانه کردن ماآدمیان در زمین خاکی است و تو هم از این قاعده مستثنا نیستی ... یادت نرود... چقدر زود می گذرد. رمضان تمام می شود و فطر و پاییز . مبارک است. نگوچرا این همه یادت نرود را تکرار کرده ای!
سلام. این یک مربع است. هر ضلعش با ضلع دیگر در نقطه ا ی تلاقی دارد فقط. لطفا به جای قضاوت درباره اش، تماشاهایتان را بنویسید. رمضان است.
غروب بود... و هر که بود رفته بود...
و هر چه با ترانه ای میان ما نشسته بود هم...
تو بودی و هوای خوب بودنت... و گونه های خیس و چشمهای منتظر...
کلام رفت و باز هم ...
سکوت وجاری زلال آسمان ...
اذان...
بیا کنار سروها ...
و بیدها ...
و شاخه ها ....
و بوته ها ....
نماز را اقامه کن ! تمام کن!
سلام بر من و تو و هر آن که خوب در جهان ...
غروب بود... و هر که بود رفته بود...
سلام. ماه رمضان فرصت مناسبی برای تمرین آزادگیه. به هر حال مبارک باشه. این ابیات سعدی شیرازی پیشکش.
|
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند |
|
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند |
|
حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد |
|
علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند |
|
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی |
|
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند |
|
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط |
|
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند |
|
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را |
|
که مدتی ببریدند و بازپیوستند |
|
به در نمیرود از خانگه یکی هشیار |
|
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند |
|
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست |
|
که سروهای چمن پیش قامتش پستند |
|
اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست |
|
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند |
|
مثال راکب دریاست حال کشته عشق |
|
به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند |
|
به سرو گفت کسی میوهای نمیآری |
|
جواب داد که آزادگان تهی دستند |
|
به راه عقل برفتند سعدیا بسیار |
|
که ره به عالم دیوانگان ندانستند |
سلام. ماه رمضان نزدیکه .پارسال هم نوشته بودم که مدیریت زمان یکی از برکات ماه رمضانه! این هم چند نکته در این خصوص برای یادآوری!
روزگار نسبت به كسي كه بداند وقت خود را چگونه مصرف كند فوق العاده مهربان است.
انجام دادن چند کار در آن واحد، مسئله ای ست که همواره ما را از نظر زمانی دچار مضیقه می کند.
اداره ی موفقیت آمیز زمان فقط شامل برنامه ریزی اوقات کاری نیست. اگر بین کار، زمانی را برای تجدید قوا درنظر نگیریم، کار برایمان خسته کننده خواهد شد.
در برنامه ای که تهیه می کنیم فرصتی را برای فکر کردن اختصاص دهیم.
سلام.
خاطر پریش خنده های توام ... خوابم نمی برد/ آن چشمهای پرتلاطم زیبا/آن سرو ِ قد و قامت رعنا/ -بگذر زهر چه بگویند- / یکدم بیابه باغ تماشا!/ خاطر پریش خنده های توام ... خوابم نمی برد!
سلام.
بی جانتر از تمام کنارت نشستنم/ خاطر خرابتر شده تراز تمام سال/ بی جانتر از تصور مرگ بدون تو/
تو بی صدا و این کلمات بدون ربط/ ذکری بگو ز جنس شفای شبانه ام / ...
خاطر پریش توام این صدای چیست؟
سلام.
باز است چشم کبوتر به روی مرد/ صد سال دیگر است/
خفته است مرد روی بال کبوتر/ انگار مردمان دگر هم کنار مرد...
با چشم بسته، روح خسته، جانی نمانده ز هی های دیگران/
هو هو کبوتر بی آشیان / برو!/
هو هو برو که ز مردان نماند امید/
لّپ لّپ بزن به هم دو بال پریدن/ رو سوی آسمان /
بنگر زمین ز جور زمان خسته تر شده است/
بالا که می روی بپرس/
وقت رسیدن آن یکه مرد کی؟!
سلام
.. بندگان را نبود جز غم آزادی و من/پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی..
تو که یک روز پراکنده نبوده است دلت/ صورت حال پراکنده دلان کی دانی؟
و اما بعد از سعدی. این غزل خیلی حس خوبی داره . شاعرش هم "رضا معتمد" ه.
ما که مقصد نگاهمان یکی است / هردوعــاشقیم وراهمان یکی است
درسپردن مسیر عشق نیـــــز /چون گذشته دیدگاهمان یکی است
زیر سقف بی ستون آسمــــان / زنده ایم وسر پناهمان یکی است
جرم عمده من وتو عشق بود /حجم دفتر گناهمــــان یکی است
من همیشه چون تو فکر می کنم / پس همیشه اشتباهمان یکی است
سلام.
۱- گاهی انقدر با سرعت عبور می کنیم که هیچ کس و هیچ چیز توجهمان را جلب نمی کند. می آییم، می گذریم و می رویم. شتابان. گاهی آنقدر به شتاب می گذریم که مجبور می شوند برای "جلب توجه" مان پاره آجری به سمت ما پرتاب کنند! هم در کار و هم در محیط خانواده بهتر است وقتهایی را به آرامتر گذر کردن و خوب دیدن و خوب شنیدن و لذت بردن ازمسیر اختصاص دهیم. جبران ضرر لحظه های از دست رفته سخت و پر هزینه است.
۲- الگوبرداری عبارتست از فرآیند تعریف ، تشخیص و تطابق یابی با اقدامات و فرایندهای سازمانهای برجسته در دنیا! چرا یادمان می رود تطابق یابی هم یک نکته مهم در الگوبرداریست؟
۳- هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون؟
سلام. زلفی با سعدی گره بزنیم... در پست بعدی مطلب نویی خواهم نوشت!
|
شب فراق که داند که تا سحر چندست
|
|
مگر کسی که به زندان عشق دربندست |
|
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
|
|
کدام سرو به بالای دوست مانندست |
|
پیام من که رساند به یار مهرگسل
|
|
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست |
|
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
|
|
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست |
|
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
|
|
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست |
|
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
|
|
به جای خاک که در زیر پایت افکندهست |
|
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
|
|
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست |
|
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
|
|
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست |
|
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
|
|
گمان برند که پیراهنت گل آکندست |
|
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
|
|
چه دستها که ز دست تو بر خداوندست |
|
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
|
|
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست |
|
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
|
|
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست |


